پدید آورنده : نامشخص ، صفحه 3
رسول ترک را آزاد شده ی امام حسین علیه السلام خوانده اند و مشهور است که به واسطه ی خواب یکی از هیأتی ها درباره ی او تحویل یافته و به جرگه ی حسینی ها پیوسته . از گذشته ی تاریک او کمتر کسی خبر دارد و اصلاً چه لزومی به دانستن آن است؟ مهم آن است که در آن تاریکی ها روشنی را یافته و به سمت آن حرکت کرده. شاید مهم ترین تفاوت رسول ترک با دیگر گمشدگان در ضلالت و گمراهی همین بوده است که نور عشق حسینی در وجود او تابیده – آن هم از کودکی، به واسطه ی عشق مادر به جلسات توسل و روضه خوانی – و این نائره ، بالاخره روزی آتشی در وجود او شده و خرمن هستی او را به اندک برقی و جرعه ای شعله ور ساخته...
برقی از منزل لیلی بدرخشید به سحر
وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد!
او در آن زمان دور –که نمی توان دیگر آن را در رسول ترک دید و حتی تصور کرد- دور نمای صراط مستقم هدایت را دید- به همان نور حسین که در دلش بود – و آن گاه که در این راه قدم گذاشت آن را تا انتها طی کرد و در آن ثابت قدم بود. و بالاخره ، رسول ترک آنقدر به نور حسین علیه السلام روشن شد که تمام تیرگی ها گذشته ی او را در این نور محوشدند....
رسول دادخواه خیابانی تبریزی در سال 1284 هجری شمسی در یکی از محله های قدیم تبریز به دنیا آمد ، از دامن مادر پاک و مظلوم؛ مادری که در زمزمه های رسول حسین حسین و اشک های عاشقانه- در محافل مذهبی- رسول را شیر داد و شیره ی جانش را با شور عشق حسین آمیخت و همین امر، در تغییر سرنوشت فرزندش تأثیر گذاشت . مسلماً آن اشکها نور عشق به ولایت را در وجود رسول تابانید تا روزی به کانونی در روشنی تبدیل شود و فروغ بخش لحظات عاشقانه ی دیگران گردد.
رسول ترک توانست به اشارتی ، بشارت اما م حسین را دریابد و یک حسینی واقعی شود؛ آنچنان که احساس کند چشمه های فضیلت و عشق در دلش جوشان شده، چشم دل آنچه نادیدنی ست ببیند و در هر پدیده ای که به ظاهر همگان به آن می نگرند ، آفتاب حقیقت را بیابد و ذره ذره وجودش محو آن گردد .
رسول ترک آذربایجانی بود و یک هیأتی – یعنی یک عاشق – تمام عیار!. در ابراز ارادت و اشکهای او در محافل عزاداری ، نمونه ی نابی از آنچه را که به عنوان عزاداری مرسوم آذری زبان ها می نامند و از قول حضرت زهرا (س) به تحسین یاد شده – می شد دید و این حقیقت در وجود و رفتار و گفتار او دقیقاً متجلی شده بود. در محافل به اندک زمزمه ای اشک می ریخت و به هر کلامی دل از دست می داد و به الهامی تازه دست می یافت ؛ آنچنان که محفل عزاداری بدون حضوراو ، احساس گمشدگی داشت گمشده ای به نام رسول ترک ، عاشق امام حسین!
رسول خصوصیات واقعی یک هیأتی را یافته بود؛ مجلس گردان خوبی بود و گاه با ذکر نکته های ذوقی و مردم پسند در لا به لای مجالس وعظ و مداحی ، بر شور و شعور مجلس می افزود . بهرمندی او از اشعار قوی و عاطفی و نقل آن در بزنگاه های مناسب کمک شایان توجهی در مجلس گردانی او داشت . اما رسول ترک در همین شرک در محافل مذهبی خلاصه نمی شد ؛ او در کمک به هم نوعان خود و رفع مشکلات مردمی – به ویژه با مدد جویی از آستان لطف اهل بیت زبان زد شده بود. توجه فرات از حد تصور او به امر نماز ، یک هیأتی تمام عیار از او ساخته بود . نقل شده است که وقتی حاج رسول نماز می خواند، واقعاً نماز می خواند! وقتی که مشغول نماز می شد ، هر کس که اورا می دید و به حرکات عبادی او دقت می کرد می فهمید که او با تمام وجود در نماز است . رسول از جلوی هر مسجدی که عبور می کرد، اگر در مسجد باز بود می ایستاد و فوراً به داخل مسجد می رفت و دو رکعت نماز می گزارد . خود می گفت: همه ی این مساجد شهادت خواهند داد که من در آنها نماز خوانده ام .
رسول ترک هدایت شده ی امام حسین و آزاد شده ی او از بند اسارت دنیای مادی بود؛ او طعم حسینی شدن و لذت انسان واقعی شدن را چشیده بود و دلش می خواست این شیرینی را به کام دیگر دوستان قدیمش ، که هنوز در گمراهی و ضلالت بودند ، نیز بچشاند. او در جواب یکی از دوستان قدیم که باور نکرده بود که رسول دگرگون شده و پشت پا به دنیای مادی زده باشد، گفت: من همیشه به یاد آنهای که با هم نان و نمک خورده ایم هستم و همین الان هم در همین مکان برای تو دعا یی خواص می کنم و از خدا می خواهم که لااقل یک هزارم از حالی را که به من عنایت فرموده و به کام من چشانده ، به تو بچشاند هم این که تا حدودی بتوانی بفهمی که من در چه عالمی زندگی می کنم و هم خوب درک کنی چگونه توانسته ام گذشته ی خود را فراموش کنم . و چند روزی نگذشت که آن رفیق قدیمی ، به برکت دعای رسول به فیض جرعه نوشی از جام عشق اهل بیت علیه السلام دست یافت و دوست صمیمی رسول شد و رفیق حلقه های گریه و اشک او.
زمستان سال 1339 ه . ش شاهد بیماری رسول ترک بود. در یکی از شب های جمعه که شهر تهران در سکوت و تاریکی شبانه ی خود فرو رفته بود ، یک باره غبار اندوه و تکیدگی از چهره ی خسته و بیمار رسول زدوده شده، اینه ی چشم هایش به جمال ارباب خویش روشن گردد. دوستان او در گرد بستر او شاهد این صحنه با شکوه بودند که یکباره، به شور و نشاط زایدالوصفی ، به زبان ترکی به تکرار می گوید : آقام گلدی ... بدین ترتیب ، به آغوشی باز ، جان به جان آفرین تسلیم می کند و شاهد وصال را در بر می کشد.... .
با الهام از کتاب رسول ترک آزاد شده ی امام حسین علیه السلام .
پدید آورنده : نامشخص ، صفحه 134
سینه زنی در کلیسا!
دکتر غلامعلی افروز نقل می کند: در سفری که به همراه دوستان به یکی از کشورهای اروپائی داشتم، روز یکشنبه به کلیسایی که در آن نزدیکی بود، رفتیم، مراسم دعا و موعظه به پایان رسید. سپس،کشیش جوانی شروع به خواندن مطالبی شبیه روضه های ما شیعیان کرد، ومردم هم مشغول سینه زدن شدند. من از این عمل آنها بسیار تعجب کردم، زیرا سینه زدن جزء آیین شیعیان است، پس چگونه است که این رسم سر از کلیسا در آورده است؟
پس از پایان عزاداری به دیدن آن کشیش رفتم، بعد از معرفی خود از چگونگی پیدایش این گونه عزاداری سؤال کردم، وی گفت: من مدتها بود که احساس می کردم مراسم کلیسا تکراری و بی روح شده است، به همین دلیل به دنبال راهی برای ایجاد جذابیت در برنامه های کلیسا بودم تا اینکه به ایران رفتم و دو سال در تهران در روز عاشورا مراسم عزاداری شیعیان را از نزدیک دیدم، سپس به لبنان و سوریه رفتم و شبیه این مراسم را در آنجا دیدم، بنابراین از مراسم عزاداری آنان در عزاداری برای حضرت عیسی علیه السلام الگوگیری کردم.
چند کلیسای دیگر نیز این روش رااز ما تقلید کردند وجالب است بدانید که حضور جوانان در کلیساهایی که از این نوع عزاداری الگو برداری کرده اند چندین برابر شده و همچنین فساد در آن مناطق به گونه چشم گیری کاهش پیدا کرده است.(1)
مستی بدون شراب
دکتر حجت الله ایوبی، رئیس دانشکده معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق نقل کردند: در سال 1372 برای تحصیل به فرانسه رفتیم. در آنجا همراه به آغاز تحصیلاتمان با جوانان با بصیرت در مسجدی کوچک آشنا شدیم. این جوانان مراسم سوگواری اباعبدالله علیه السلام را با شکوه تمام برگزار می کردند و مثل دیگر ایرانیان بر سر و سینه می زدند و بر مظلومیت امامان شیعه اشک می ریختند.
تصمیم گرفتم که عاشورا را عازم لیون شوم. روز تاسوعا به شهر لیون رسیدم و طبق قراری که با یکی از دوستان خوبم گذاشته بودم در محل قرارمان نزدیک دانشگاه با یکدیگر ملاقات نمودیم. محل خلوت و آرامی بود که غالبا در دوران تحصیل در آنجا نماز می خواندیم. به دوستم پیشنهاد کردم که در همین محل نماز بخوانیم سپس عازم مسجد ژیور شویم. با اندوه گفت: موافق نیستم. چرا که دو روز قبل وقتی دراینجا نماز می خواندم دانشجوی فرانسوی با دیدن من در حال نماز شروع به اهانت و هتاکی کرد. پس از پایان نماز به او گفتم از شما که دم از فرهنگ و تمدن می زنید بسیار بعید است که این چنین وقیحانه عبادت یک مسلمان را مورد استهزاء قرار دهید. او گفت: خدای شما بی رحم است! چرا که بسیاری از حاجیانی که برای زیارت خانه او رفته بودند، دچار بیماری شدند و این مریضی را با خود به فرانسه آوردند.
من گفتم: خدایی که تو می شناسی نه تنها بی رحم،بلکه بسیار زبون و ضعیف است. اما خدایی که من برای او نماز می خوانم، خدایی رئوف، مهربان و بسیار تواناست.
بحث در گرفت. طرف مقابل، دانشجوی سال آخر دکتری فلسفه بود و دائما تأکید می کرد که هیچ دینی ندارد و با مذهب مخالف است. سخنان من کم کم طرف مقابل را به فکر فرو برد و او را وادار به عذرخواهی نمود. سپس با دستپاچگی ضمن خداحافظی عید پاک را نیز به من تبریک گفت. من که از برخوردهای گستاخانه این دانشجوی فرانسوی شدیدا دلخور بودم، گفتم: در فرهنگ ما پیراهن سیاه دلیل برعزادار بودن است و بنده عذر دارم و نمی توانم تبریک شما را پذیرا باشم. دانشجوی فرانسوی ضمن عذرخواهی دلیل این سوگ را پرسید و من از مصیبت کربلا و مراسم عزاداری اباعبدالله علیه السلام در ایران برایش سخن گفتم.
دانشجوی فرانسوی گفت: با اینکه اعتقادی به این مسائل ندارم، به عنوان یک دانشجو، بسیار مایلم این قبیل مراسم را از نزدیک ببینم تا بتوانم قضاوتی مطابق با واقع درباره آن داشته باشم. من از فرصت استفاده کردم و آدرس مسجد ژیور را به او دادم با این شرط که بعد از شرکت در مراسم، احساسش را از طریق پست الکترونیک برایم بازگو نماید.
فردای آن روز با دوستم برای شرکت در مراسم عاشورای حسینی به مسجد ژیور رفتیم. در آنجا یکی از جوانان فرانسوی به زبان فرانسه مقتلی زیبا قرائت کرد و صدای های های و گریه زن و مرد، فضای مسجد را عطرآگین نمود. پس از پایان روضه خوانی، مراسم سینه زنی آغاز شد.چند سال پیش دانشجویان ایرانی میدان دار بودند و فرانسویها نظاره گر؛ اما دیگر از آن جمع ایرانی که غالبابه ایران بازگشته بودند خبری نبود و جوانان فرانسوی، خود با حرارت و زیبایی تمام دم می گرفتند و بر سینه می زدند.
بعد از اتمام مراسم، به سنت ایتن آمدیم. فردای آن روز، ناخودآگاه به یاد ماجرای لیون افتادیم واز دوستم خواستم مکاتبات خود را بررسی کند. شاید آن دانشجوی فلسفه در مراسم شب گذشته شرکت کرده باشد. باهم به سراغ کامپیوتر رفتیم و با این جمله که «شما یک پیام دارید»مواجه شدیم. دانشجوی فرانسوی در مراسم دیشب شرکت کرده بود، او به قول خودش عمل کرده و احساسش رابه زیبایی هر چه تمام از طریق پست الکترونیک بیان کرده بود. پیام شعر گونه او از این قرار بود:
دوست گرامی!
من به مسجد آمدم،
چون قطره ای از اقیانوس،
چون سنگریزه ای در شن زاری بی کران،
برای اولین بار در عمرم به سوگ مرده ای گریستم،
مرده ای نه مانند دیگر مردگان،
مرده ای متعلق به هزاره گذشته،
مرده ای که به رغم بیش از یک هزاره، گویی هنوز زنده است!
در شجاعت و مظلومیتش گریستم و او را تحسین کردم،
دیشب را مست سر بر بالین گذاشتم،
برای اولین بار مست بودم، بدون آنکه قطره ای شراب خورده باشم و این مستی را مدیون تو هستم و از تو هزاران بار متشکرم، هزاران بار.
آری یاد امام شهید ما، جوان خسته غرب را به معنویت می رساند و به او آرامش می دهد، و این است راز زنده بودن امام حسین علیه السلام و الگو بخشی به انسان از پای افتاده معاصر و تا آخرین انسان، و این است دلیل بطلان سخنی که امام علیه السلام را متعلق به گذشته می داند و اثری برای یادش قائل نیست و برای سومین بار، این است که دشمن از طرح اسوه ای چون حسین علیه السلام برای ما و مردم خویش واهمه دارد.(2)
سیلویای آمریکایی
سیلویا اهل ایالت ویرجینیاست و تحصیلات خود را در رشته ارتباطات به پایان رسانیده است. اولین بار نام او را در اینترنت یافتیم. او به کار نویسندگی مشغول است و برنامه های تبلیغاتی خوبی را در دست تهیه دارد. او به برخی از سؤالات مسیحیان و مسلمانان آمریکا، کانادا و آمریکای جنوبی پاسخ می دهد، البته این کار را از زمانی که مسلمان شده آغاز کرده است.«سیلویا» می گوید: من دوست دارم مردم کشورهای اروپایی و آمریکایی را با اسلام آشنا کنم. به همین دلیل برنامه های مختلفی مثل تئاتر و نمایشگاه های مختلف در دانشگاه ها و کلیساها دایر می کنم و گردهماییهایی تشکیل می دهم تا جوانان بهتر و بیشتر به اسلام جذب شوند. اما در مورد اینکه خودم چگونه با اسلام آشنا شدم باید بگویم که: در حقیقت من بعد از انقلاب اسلامی ایران به دین اسلام علاقه پیدا کردم. البته در آن زمان درباره ادیان مختلف مطالعه داشتم، ولی به دین اسلام توجه خاصی نمی کردم.
وقتی امام خمینی رحمه الله را اولین بار از طریق تلویزیون دیدم، چهره معنوی ایشان برای من بسیار جذاب بود و ناخود آگاه چیزی را در وجود ایشان می دیدم که مرا شیفته خود می کرد. اما نمی دانستم چیست. من هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی مسلمان شوم. فقط می خواستم بدانم چه چیزی در وجود ایشان است که مرا مجذوب خود ساخته بود.
«سیلویا» بعداز آن تصمیم می گیرد که درباره اسلام تحقیق کند. او در ادامه می گوید، وقتی بعد از یک سال درباره اسلام تحقیق کردم، به این نتیجه رسیدم راهی که امام خمینی رحمه الله می رود راه خدا و راه حق است، به همین دلیل من هم این مسیر راانتخاب کردم و مطالعات خود را گسترش دادم و از کتابهای متفکر شهید استاد مطهری رحمه الله بسیار بهره گرفتم، همچنین کتاب نهج البلاغه را که به زبان انگلیسی ترجمه شده بود خواندم و با مطالعاتی که در ترجمه قرآن داشتم، علاقه وافری به دین اسلام پیدا کردم.
«سیلویا» که بعد از اسلام نام «هاجر» را برای خود برگزیده است، می گوید: من دوست داشتم از شهر و کشورم هجرت کنم و همیشه در سفر باشم تا اسلام را به اندازه توانم به مردم مختلف دنیا معرفی کنم.
الان هم گاهی در ایران هستم و گاهی در زادگاه خودم و از این بابت راضی و خوشحالم. شاید باور نکنید که وقتی نماز خواندن را یاد گرفتم، عده ای از دوستانم در حالی که مرا در حال نماز خواندن دیدند، مجذوب در قیام امام حسین علیه السلام آگاهی، انسانیت، آزادگی، ایثار و فداکاری به اوج می رسد، چرا که برپایی ارزشهای الهی هدف مقدس آن حضرت و یاران فداکارش بود
اسلام شدند و ایمان آوردند. من می توانم بگویم که اسلام در آمریکا در حال رشد است. البته منظورم این نیست که همه آمریکاییها مسلمان می شوند، اما آنان که دین جدید می خواهند اکثرا گرایش به اسلام پیدا کرده و مسلمان می شوند.
خانم هاجر درآخرسخنانش می گوید:
من لازم می دانم که نکته ای را ذکر کنم وآن اینکه قیام امام حسین علیه السلام در سرزمین کربلا، مرا سخت تحت تأثیر قرار داد. من سالهای زیادی در مورد ایشان مطالعه کردم و بعد از آشنایی با زندگی آن حضرت مصمم تر شدم تا اسلام را انتخاب کنم، من با عشق به او جلو رفتم. به نظر من کسی که از امام حسین علیه السلام درس بیاموزد هیچ گاه در زندگی گمراه نمی شود. درست مثل کسی که شنا کردن یاد بگیرد، وقتی در آب می افتد دیگر غرق نمی شود. اگر به آیین خود باقی می ماندم، شاید هرگز به حقیقت نمی رسیدم، ولی بعد از شناخت امام حسین علیه السلام فهمیدم که با دین اسلام زودتر می شود به حقیقت دست یافت.
در قیام امام حسین علیه السلام آگاهی، انسانیت، آزادگی، ایثار و فداکاری به اوج می رسد، چرا که برپایی ارزشهای الهی هدف مقدس آن حضرت و یاران فداکارش بود، به طوری که آنها در این راه از جان خویش گذشتند.به همین دلیل امام حسین علیه السلام چراغ هدایت برای تمام انسانها در همه اعصار وقرون است، او کشتی نجات افرادی است که به دنبال عزت و سعادت در هر دو جهان هستند.
«من نیز یکی از راه گم کرده ها بودم که با شناخت امام حسین علیه السلام راه زندگی را پیدا کردم.»(3)
1. مجله زمزم، دی و بهمن 1381.
2. روزنامه جام جم، ش 280.
3. همان.

هنگامی که سر مبارک امام حسین(ع) را وارد قنسرین (یکی از منازل شام) کردند، راهبی از داخل صومعه خود متوجه سر مقدس حضرت شد و دید نوری از دهان مبارک سر سیدالشهداء(ع) خارج می شود و به طرف آسمان بالا می رود. راهب در ازای مبلغ ده هزار درهم سر مبارک را از مأموران گرفت و داخل صومعه شد.
در این هنگام صدایی که صاحب آن دیده نمی شد به گوشش رسید که گفت: خوشا به حال تو ای راهب، خوشا به حال کسی که به حرمت صاحب این سرآگاه باشد و مقام و منزلت آن را بشناسد. راهب با شنیدن این کلمات، سر خود را بلند کرد و گفت: پروردگارا، تو را به حق عیسی بن مریم(ع) سوگند می دهم که به امر و اذن تو این سر با من سخن بگوید. پس سر مبارک امام حسین(ع) زبان به سخن گشود و فرمود: ای راهب! از من چه می خواهی؟ راهب گفت: تو کیستی؟ فرمود: من فرزند محمد مصطفی(ص) و علی مرتضی(ع) و فاطمه زهرا(س) هستم. من کشته شده به صحرای کربلا، و مظلوم به جور و جفا در دشت نینوا، و عطشان و تشنه لب به نهر علقمه از آب فرات هستم. پس سر مبارک ساکت و خاموش شد. راهب صورت به صورت امام حسین(ع) نهاد و گفت: صورت خود را از روی مبارک تو برنمی دارم تا بگویی که در روز قیامت شفیع تو هستم. سرمقدس سیدالشهداء به سخن آمد و گفت: به دین و آیین جدم حضرت محمد مصطفی(ص) بازگرد و مسلمان شو. راهب بی درنگ شهادتین را بر زبان جاری کرد و گفت: اشهدان لااله الا الله و اشهدان محمدا رسول الله، امام حسین(ع) نیز قبول فرمود که در روز قیامت شفیع او باشد. وقتی که صبح شد مأموران یزید سر مبارک را با ده هزار درهم از راهب گرفتند و از آنجا حرکت کردند. در میان راه وقتی به وادی رسیدند دیدند تمام درهم ها به سنگ و سفال تبدیل شده اند.(۱)
۱- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۰۳

وقتی تابوت را باز کردم، دیدم که شهید دست بر سینه دارد و با حالت تبسم، لبخند می زند. تعجب کردم که دست بر سینه، چرا لبخند می زند؟
در سال ۱۳۴۱ هجری شمسی و در شهر مذهبی و شهید پرور بابل، فرزندی از خانواده ای کشاورز چشم به جهان گشود که نام او را “محمد زمان” نهادند.
“محمد زمان” از همان کودکی، دستانش به کار و زحمت آبدیده گشت. همراه با کار کشاورزی، تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را به سر برد و راهی دبیرستان شد و موفق به اخذ مدرک دیپلم گشت. در کنکور تجربی شرکت کرد و در رشته پزشکی قبول شد.
دل و عقلش، در زد و خورد بودند؛ یکی به رفتن به دانشگاه تشویقش مینمود و دیگری کوی عاشقان عارف، حوزه و نوکری امام زمان (عج) را دورنمایی زیبا، به او نشان میداد. منصبی که به آقایی عالم برتری داشت و محمد زمان، این جوان پاک مازنی در نجوای عاشقانهاش چنین میسرود:
همه شب در آستانت شده کار من گدایی
به خدا که این گدایی ندهم به پادشاهی
محمدزمان، در نهایت حوزه را برگزید و مدال نوکری آن امام همام را بر گردن آویخت، نزد حضرت آیت الله ایازی (رحمه الله علیه) رفت و به تحصیل در مکتب ناب جعفری مشغول گشت. در و دیوار مدرسه رستمکلا، خلسههای جاودانه شبهای حضور محمد زمان را از یاد نخواهد برد.
شهید ولیپور در اندک مدتی نردبان ترقی را طی نمود و در علم و عمل به مدارج بالا رسید به گونهای که آیت الله ایازی به آینده علمی وی بسیار امید داشت و آیندهای پر فروغ را سرانجام وی خواند. محمد در دوران تحصیل،همچون دیگر طلاب خطّه علویان از جبهه و دفاع از میهن غافل نبود. او پرورده مکتب ناب امام صادق (علیه السلام) بود و مردانگی را نزد شیرمرد عرصة عرفان و عمل، آیت الله ایازی آموخته بود. به جبهه رفت و زیباترین غزلهای حضور را به نظاره نشست. محمد زمان به راستی عارف حقیقی و شیدای حضرت دوست بود. دست نوشتههایی چند از مناجات عارفانه وی به روشنی گواه این مدعاست:
«شهادت، زیباترین واژه دفترچه زندگانی زمین است. هر از چند گاهی، چند برگی از دفتر زمین، به نام بلند شهید، رنگ خون میگیرد و باز شرف و عزت زمینیان هابیل تبار در سرشک حسرت ملائک، راز پس پردهای را می گشاید. قلم بر آن است تا این بار به روزهای خاکی، افلاکی دیگری نظاره افکند و در چینشی از جنس نور، فانوسی رهگشا برای ما کشتی شکستگان دریای غفلت بسازد.»
و سرانجام، زندگانی خاکی شهید ولیپور در ۲۳/۳/۶۷ در عملیات «کربلای ۱۰» به سرانجام خونین خود رسید و او با اصابت ترکشی به کمر در شلمچه، بال در بال ملائک گشود.
*خاطره ای از دوست و داماد شهید:
دوست صمیمی و داماد شهید محمد زمان ولی پور تعریف می کند: فرمانده سپاه بابل به من خبر داد که برادر همسر شما شهید شدند و این در حالی بود که بیست روز از ازدواج ما می گذشت.
به بیمارستان شهید یحیی نژاد رفتم، رئیس بیمارستان مانع شد. گفت: شما تحمل نداری.
…وقتی تابوت را باز کردم، دیدم که شهید دست بر سینه دارد و با حالت تبسم، لبخند می زند.
تعجب کردم که دست بر سینه، چرا لبخند می زند؟
شب شهید بزرگوار را در خواب دیدم که گفت:
«می دانی چرا لبخند زدم؟ به خاطر آنکه حضرت سیدالشهدا (ع) را دیدم و گفتم: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)، او را در بغل گرفتم و لبخند زدم.»(۱)
* قسمتی از وصیتنامه روحانی و عارف شهید؛ محمدزمان ولی پور
«من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا»(احزاب/۲۳)
«برخی از مومنان مردانی هستند که به عهدی که با خدا بستهاند کاملا وفا کردهاند تا به راه خدا شهید شده اند و از ایشانند آنانکه به انتظار فیض شهادت مقاومت کرده هیچ عهد خود را تغییر نداده اند.»
قبل از عرایضم لازم می دانم که این بی چاره مسکین را به شما معرفی کنم: حقیر- محمد زمان ولی پور افروزی (ملکوتی)، نام پدر بزرگوارم حاج علی، نام مبارک مادر عزیزم: زهرا، متولد: ۱۳۴۱ دارنده گناهان صغیره و کبیره و … در نقطه ای از نقاط خونین سرزمین سرخگون خوزستان، در شب سوم شعبان، شب میلاد سید جوانان، سرور آزاد مردان جهان تشیع، حضرت حسین بی علی-علیه السلام-رو به کعبه و کربلایش زانو بغل زدم تا در این لحظات آخر دارالفنا با شما مردان و زنان دین و دنیا، اتمام حجت کرده تا فردای قیام قیامت عذری آورده نشود.
…خداوندا! تو خود دانی که در این دل شب، در قلبم چه می گذرد و چه رازهایی از این قطره گندیده را در قلبم نهادی، تو خود گواهی که می خواهم بفهمم این موجود قطرهای هیچ نیست.
آهای انسان! بیا درگوشه ای از زمین خداوند، پاسی از شب را تفکر کن که توی ضعیف ذلیل و بیچاره بیچیز چرا این جا آمدی؟ اگر ماموریتی داشتی انجام ده و گرنه جواب «چرا» را بده.
یا عبید الدنانیر و الدراهم، ای بندگان دینار و درهم! ای کسانی که به سکه و کاغذهای نقشه دار(اسکناس) و سنگ و گل و آجر و آهن پارهها قانع شده و گره قلبی بستهاید! گرهای ناگسستنی جز با خداوند و دینش؛ بدانید که کاخ و خانه و اشیانه و ماشین و مال التجاره همه و همه را زلزله عظیم قیامت در قلب زمین فرو می برد حتی توی قطره _انسان) را؛ نمیدانم چی بگویم ولی حقیقتا برای ما انسانها ننگ و عار است که با این همه عظمتش و روح اللهی اش به خاک و سنگ و آهن و… سرگرم شود و مثل بچه ها با آنها بازی کند. آیا حیف نیست؟ خجالت نمیکشیم؟ مگر چه شده است که این همه همهمه و تاخت و تاز و بگیر و ببند میکنیم و حرص و جوش؟
چه خبر شده که شب و نصف شب خواب و بیداری ماشین حساب و قلم در دست داریم و هی حساب میکنیم؟ راستی تو که با شریک مالی خود در اطاقی می نشینی و حساب می کنی آیا با نفس طاغی و خاطی خود که شریک جانی تو است این چنین محاسبه داری؟
ای جان برادر و خواهر:
به دیگران ننگر که چه می کنند. بخوان و برو در گوشهای دور از هیاهوی دنیاداران، کمی تفکر کن که (انشاءالله)تعالی پیروز هستید، انشاءالله که به قول آن شاعر عارف:
عمر عزیزم شد تلف اندر پی آب و علف
کاری نکردم بهر جان استغفرالله العظیم
و اما عرض ادبی حضور مقدس روحم، روح الله الخمینی، روحی له الفداء:
امام جان! با همه بزرگی ات در قلب کوچک ما جای داری؛ نه ما بلکه خداوند، شما را در قلبمان جای داد، حیف که یک نفس و یک ضربان قلب بیش ندارم.
اماما!! ما جوانان و همه انسانهای آزاده مسلمان، مدیون دیانت و سیاست و ریاضت و . . . توایم. اگر وجود مبارک شما نبود، این نفس ما را در دل چاه فرو میبرد. . .. فجزاک الله تعالی جزاء کثیرا.
و اما شما مردم:
از آحاد شما طالبم که اگر در این مدت مسائلی را از این حقیر دیدید به بزرگواری خود بخشیده و از همه شما راضی هستم، خداوند همه شما را از گزند جمیع مفاسد حفظ فرماید، انشاءالله.
خدمت انجمنهای اسلامی و ستادهای مقاومت و تمام ارگانهای لشکری و کشوریعرض کنم که: اخلاص عمل داشته و کار را برای یکدیگر نکنید و صمیمیت و اخوت و مشورت و وحدت رابیشتر کرده، تکبر و ریا و حسادت و حس انتقام جویی و… را به هر قیمتی که شده در خود بسوزانید تا سبک بال شوید.
خدمت برادران و خواهران بزرگوار خود عرض کنم که نتوانستم برادری دلسوز، همیار و همکار شما باشم لذا تقاضای عفو دارم، رجاء آن دارم که خون ما را به بازیچه نگرفته و به رخ دیگران نکشیده و خدای نخواسته توسط خونمان به امیال و آمال دنیای پست نرسید، ان شاء الله.
و اما با شما دو بزرگوار(پدر و مادرم) چه بگویم؟ روی زحمات و زجر و رنج شما پدرِ پشت خمیده و مادر دل شکسته نمیشود قیمت گذاشت، حقیر دستم خالی است لذا به عزت خونم از خداوند عزیز میخواهم که شما دو بزرگوار را پاداشی کبیر عنایت فرماید، انشاء الله… خوشا به حال والدینی که امانت را خیانت نکرده بلکه با دو دست ادب به صاحبش برگرداندند و شما هم این چنین کردید؛ اما اگر بخواهید برای شیخ محمد زمان عاصی بگریید، به یاد حضرت ابا عبدالله الحسین-علیه السلام- و علی اکبر و دیگر یارانش باشید. جزاکم الله خیرا کثیراً کثیرا.
وصایای حق الناس:
اگر کسی بر گردنم حقی دارد هر چه قدر کم باشد یا این که باید راضی باشد یا از خانواده ام دریافت کند ولی هر چه که بر گردن دیگران دارم بخشیدم. دیگر اینکه در این ۱۸ سالی که در میان اجتماع بودم به هر کسی که جسارتی کردم یا سیلی زدم یا زیر چشمی نگاه کردم یا غیبت کردم و غیبت او را شنیدم یا تکبر و عجبی کردم یا پرخاشی کردم و بالاخره هر ذرهای که به هر کسی به طریقی جسارتی کردم اعلام کنید که شیخ محمد زمان از همه آنها، به هر طریقی عذر میخواهد و جداً عاجزانه دست و پایشان را می بوسد و العفو العفو میگوید.
و در آخر عرایضم:
ای مولایم! ای باقی، ای خالق، ای سبوح، ای قدوس، ای شهید و شاهد، ای قهار، ای غفار، ای رب ودود، ای رب رؤف، ای عزیز دلم، ای سر تا سر وجودم! با تو چه طور حرف بزنم! هیچی نمیتوانم بگویم ولی این قدر بگویم که ۲۵ سال مرا مهلت دادی و صبر کردی، ۲۵ سال زنده نگه داشتی و روزی ام دادی و از خطرات جن و انس محفوظم داشتی. مولای من! خیلی خیلی به من محبت کردی اما من نتوانستم برای تو بنده باشم، نتوانستم عبدی مخلص باشم، به من فرمودی برو ولی نرفتم، فرمودی نرو ولی رفتم. نمیدانم که در «یوم تشهد علیهم السنتهم و ایدیهم و ارجلهم بما کانوا یعملون» (نور/۲۴) بر این بندهات چه خواهد گذشت؟ در آخر ای پروردگارم! به حق زهرای مرضیه و خون حلقوم سید الشهدا، اول مرا پاک و سبک کن و سپس مرا به سوی خود بخوان و بفرما «ارجعی الی ربک». یا احکم الحاکمین: به عزتت، پرونده اعمال دنیای ما را به مهر مقدس شهادت مختومه بگردان.
ای عزیز دلم! به عزتت خون شهدا نور دیده امت اسلام، حضرت امام خمینی «دام الله عمره شریف» را تا ظهور حضرت صاحب «روحی له فداه» نگهدار باش.
یا اجود الاجودین: به مسئولین کشوری و لشکری، احساس مسئولیت و به امت ما استقامت و ایمان، به خانوادههای شهدا قلبی همانند زینب کبری-علیها السلام- به جوانان ما بیداری و عفت نفس، تزکیه، مکارم اخلاق، بی اعتنای به دنیا، عنایت و کرامت بفرما. یا غامض المذنبین: به عزت قطرات اشک منادیان شب زنده دار مخلص، دیوان سیئات ما را به دیوان حسنات مبدل بفرما!!
۱- برگرفته از کتاب اسوه های تبلیغ؛ سیره های اخلاقی شهدای روحانی مازندران

حسین علیه السلام در آخر ماه رجب که اوایل حکومت یزید بود برای امتناع از بیعت از مدینه خارج شد و چون مکّه را حرم امن آلهی می داند و در آنجا امنیت بیشتری وجود دارد و مردم مسلمان ، احترام بیشتری برای آنجا قائل هستند و دستگاه حکومت هم مجبور است نسبت به مکّه احترام بهتری می داند بلکه برای اینکه مکّه را مرکز اجتماع بیشتری می یابد. زیرا: در ماه رجب و شعبان که ایام عمره است مردم از اطراف و اکناف به می ایند و بهتر می توان مردم را ارشاد کرد و آگاهی داد. بعد هم موسم حجّ فرا میرسد که فرصت مناسبتری برای تبلیغ است . بعد از حدود دو ماه توقف در مکّه نامه های مردم کوفه می رسد. و این در حالی است که امام (ع) دریافته است که اگر در ایام حجّ در مکه بماند ممکن است در همان حال احرام که قاعدتا کسی مسلح نیست ، مامورین مسلح بنی امیه خون او را بریزند هتک خانه کعبه شود، هتک خانه کعبه شود هتک حجّ و هتک اسلام شود، هم فرزند پیغمبر در حریم خانه خدا کشته شود و هم خونش هدر رود. بعد شایع کنند که حسین بن علی با فلان شخص ، اختلافی داشت و او حضرت را کشت و قاتل هم خودش را مخفی کرد، در نتیجه خون امام به هدر رود. از این رو آن حضرت با وصول نامه های مردم کوفه که در آنها امام (ع) را، دعوت به کوفه کرده و وعده یاری و حمایت آن حضرت داده بودند به جانب کوفه حرکت کرد. کوفه ، ایالت بزرگ و مرکز ارتش اسلامی بود. این شهر که در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده بود، یک شهر لشکر نشین بود و نقش بسیار موثری در سرنوشت کشورهای اسلامی داشت و اگر مردم کوفه در پیمان خود باقی می ماندند احتمالا امام حسین علیه السلام موفق می شد. در آغاز حرکت ، عده ای از خویشان و نزدیکان دور او جمع شدند و بنای توصیه و نصیحت را گذاردند تا شاید حسین (ع) را از این کار منصرف کنند. از جمله ابن عباس وقتی که امام (ع) را در تصمیم خویش استوار یافت به او پیشنهاد کرد: حالا که قصد عزیمت از مکّه را داری پس به یمن و کوهستانهای اطراف آن برو و آنجا را پناهگاه قرار ده . ولی حسین (ع) آگاهانه تصمیم گرفته است و این سخنان در عزم راسخ او نمی تواند خللی ایجاد کند بنابراین به راه خود ادامه می دهد.
در بین راه یکی از امام می پرسد: چرا بیرون آمدی ؟
معنی سخنش این بود که تو در مدینه جای امنی داشتی آنجا در حرم جدت کنار قبر پیغمبر کسی معترض نمی شد. یا در مکّه می ماندی کنار بیت اللّه الحرام ، اکنون که بیرون آمدی برای خودت خطر ایجاد کردی! امام (ع) در جواب فرمود: اشتباه می کنی ، من اگر در سوراخ یک حیوان هم پنهان شوم ، آنها مرا رها نخواهند کرد، تا این خون را از قلب من بیرون بریزند، اختلاف من با آنها اختلاف آشتی پذیری نیست آنها از من چیزی می خواهند که من به هیچ وجه حاضر نیستم زیر بار آن بروم من هم چیزی می خواهم که آنها به هیچ وجه قبول نمی کنند. قافله امام به سر حد کوفه می رسد در این هنگام با لشکر حر مواجه می گردد، حسین علیه السلام در اینجا خطاب به مردم کوفه می فرماید: شما مرا دعوت کردید، و من هم اجابت کردم ، اما اگر منصرف شدید و نمی خواهید بر می گردم . البته این معنایش این نیست که برمی گردم و با یزید بیعت می کنم و از تمام حرفهایی که در باب امر به معروف و نهی از منکر شیوع فسادها و وظیفه مسلمانان ، در این شرایط گفته ام ، صرف نظر می کنم ، بیعت کرده و در خانه خدا می نشینم و سکوت می کنم ! خیر، من این حکومت را صالح نمی دانم و برای خود وظیفه ای قائل هستم . شما مردم کوفه مرا دعوت کردید گفتید: ای حسین ! تو را در هدفی که داری یاری می دهیم ، اگر بیعت نمی کنی ، نکن . تو به عنوان امر به معروف و نهی از منکر اعتراض داری ، از اینرو قیام کرده ای ، ما تو را یاری می کنیم من هم آمده ام سراغ کسانی که به من وعده یاری داده اند، حالا می گویید: مردم کوفه به وعده خودشان عمل نمی کنند بسیار خوب ! ما هم به کوفه نمی رویم ، برمی گردیم به جایی که مرکز اصلی خودمان است . به مدینه یا به حجاز یا به مکّه می رویم تا خدا چه خواهد؟ بخر حال ما بیعت نمی کنیم ولو بر سر بیعت کردن کشته شویم.
حکایت ها و هدایت ها/ محمد جواد صاحبی

صاحب کتاب «در الیمین» در تفسیر این آیه مبارکه از قرآن کریم «فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم» می فرماید: خلاصه معنی چنان است که آدم (ع) در ساق عرش کلمه چند نگریست، جبرئیل او را بیاموخت که بدان کلمات که اسماء پیغمبر و آل پیغمبر بود پناهنده شود و بدین گونه سخن کند: «قال: یا حمید بحق محمد، یا عالی بحق علی، یا فاطر بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و الحسین و منک الاحسان».
خدا را بدین کلمات سوگند داد، چون به نام حسین(ع) رسید آتش از قلبش برانگیخت و آب از چشمش بریخت. گفت: ای جبرئیل، چه شد که در ذکر پنجم قلب من بشکافت و اشک من جاری شد؟ جبرئیل گفت: این فرزند تو به مصیبتی بزرگ مبتلا شود که همه مصیبتها در نزد او کوچک باشد.
گفت ای برادر آن چه مصیبتی است؟
قال: یقتل عطشاناً غریباً وحیداً فریداً، لیس له ناصر ولا معین و لو تراه یا آدم و هو یقول وا عطشاه وا قله ناصراه حتی یحول العطش بینه و بین السماء کالدخان فلم یجبه احد الا بالسیوف و شرب الحتوف، فیذبح ذبح الشاه من قفاه و ینهب رحله اعدائه و تشهر رؤسهم، هو و انصاره فی البلدان و معهم النسوان، کذالک سبق فی علم الواحد المنان.
گفت: کشته می شود در حالتی که تشنه باشد و بی کس باشد و تنها و فرید باشد و او را ناصری و معینی نباشد. ای آدم، اگر او را ببینی در حالتی که می گوید: «وا عطشاه وا قله ناصراه» تا گاهی که از تشنگی چشمش چنان تاریک می شود که آسمان را نتواند دید و هیچ کس او را جواب نگوید الا با زبان شمشیر و شراب مرگ . پس، او را میکشند چنانکه گوسفند را از قفا سر میبرند، و احمال و اثقال او را دشمنان او به نهب و غارت می برند و سر او و اصحاب او را بر سنان – نیزهها – می کنند و در شهرها می گردانند و اهلبیت او را اسیر می گیرند. و این صورتی است که از پیش به علم خداوند واحد برگذشته است.
چون این سخن به پایان رفت، آدم و جبرئیل چون زنانی بچه مرده، گریستند…
منبع: ناسخ التواریخ، ج ۱، ص ۲۷۵

مرحوم شوشتری مینویسد: ورود به زمین کربلا باعث حزن و رقّت است چنانکه نسبت به جمیع انبیاء واقع شد چون روایت شده که همه پیامبران به زیارت کربلا توفیق یافتهاند: «همه انبیاء زیارت نمودند آن مقام شریف را و در آن توقف کرده و گفتند: ای زمین تو مکانی پر خیر هستی در تو دفن خواهد شد ماه تابان امامت.» (۱)
هر یک از پیامبران که وارد کربلا میشدند صدمهای بر ایشان وارد میشد، و دلتنگ و مهموم میگردیدند. پس علت را از خداوند سؤال مینمودند. خداوند وحی میفرمود که این زمین کربلاست و در آن حضرت حسین (علیهالسلام) شهید خواهد شد.(۲)
۱- چون اهل بیت وارد کربلا شدند ام کلثوم عرض کرد: ای برادر این بادیه هولناکی است که از آن خوف عظیم بر دلم جا گرفته؟!
حضرت حسین علیه السلام فرمود: بدانید که من در وقت عزیمت از جنگ صفین با پدرم امیرالمومنین (علیه السلام) وارد این زمین شدیم. پدرم فرود آمده سر در کنار برادرم گذارده ساعتی در خواب رفت و من بر بالین او نشسته بودم ناگاه پدرم مشوش از خواب بیدار شد و زار زار میگریست. برادرم سبب آن را پرسید فرمودند: در خواب دیدم که این صحرا دریایی پر از خون بود و حسین من در میان آن دریا افتاده دست و پا میزند و کسی به فریاد او نمیرسید.
سپس رو به من کرده فرمود: «ای حسین چگونه خواهی بود هرگاه برای تو در این زمین چنین واقعهای رو دهد؟»
گفتم: صبر میکنم و به جز صبر چارهای ندارم.(۳)
۲- هنگامی که حضرت آدم به زمین فرود آمد حوا را ندید دنبال او میگشت تا از کربلا گذر نمود بدون سبب غمگین شده سینهاش تنگ گردید و چون به محل شهادت امام حسین (علیه السلام) رسید پایش لغزید و بر زمین افتاد و خون از پایش جاری شد.
سر به آسمان بلند کرد و عرض نمود: خداوندا آیا گناهی از من صادر شد که مرا به آن معاقب فرمودی؟ من همه زمین را گشتم و مثل این زمین به من بدی نرسید.
هنگامی که حضرت آدم به زمین فرود آمد حوا را ندید دنبال او میگشت تا از کربلا گذر نمود بدون سبب غمگین شده سینهاش تنگ گردید و چون به محل شهادت امام حسین (علیه السلام) رسید پایش لغزید و بر زمین افتاد و خون از پایش جاری شد.
خداوند به او وحی نمود که ای آدم گناه نکردی ولکن فرزندت امام حسین (علیه السلام) در این مکان از روی ستم کشته میشود. خون تو به موافقت خون او جاری شد.
عرض کرد: قاتل او کیست؟ وحی آمد: قاتلش یزید، ملعون اهل آسمانها و زمین است. آدم گفت: ای جبرئیل “درباره قاتل آن حضرت” چه کنم؟
گفت: او را لعن کن. پس آدم چهار بار او را لعن کرد و به سوی عرفات روانه شد پس در آنجا حوا را یافت.(۴)
۳- هنگامی که حضرت نوح سوار کشتی شد تمام جهان را سیر نمود. وقتی به کربلا رسید طوفانی شد (و آن کشتی به تلاطم افتاد) و نوح از غرق شدن ترسید به پروردگار خود عرض کرد: خدایا همه دنیا را گشتم چنین حالتی مثل این زمین به من دست نداد!
جبرئیل نازل شد و فرمود: ای نوح در این محل حضرت حسین(علیه السلام) فرزندزاده محمد (صلی الله علیه و آله) خاتم انبیاء و فرزند علی (علیه السلام) خاتم اوصیاء کشته میشود.
پرسید: ای جبرئیل قاتل او کیست؟ پاسخ داد: قاتل او ملعون هفت آسمان و زمین میباشد. پس نوح چهار مرتبه او را لعن کرد سپس کشتی سیر نمود تا به جودی رسید و در آنجا مستقر شد.(۵)
۴- حضرت ابراهیم چون از کربلا عبور کرد اسبش لغزید و از اسب افتاد سرش شکسته و خون جاری شد. پس شروع به استغفار نمود و عرض کرد: خدایا چه گناهی از من صادر شد؟
جبرئیل نازل شد و گفت: ای ابراهیم گناهی از تو سر نزده لکن در این زمین فرزندزاده خاتم پیامبران و فرزند (علی علیه السلام) خاتم اوصیاء کشته میشود از این جهت خون تو جاری شد تا موافق با خون آن جناب گردد.(۶)
۵- هنگامی که اسماعیل گوسفندان خود را برای چرا به کنار فرات فرستاد چوپان به او خبر داد چند روز است که گوسفندان آب نمیآشامند! اسماعیل از خداوند سبب آن را پرسید جبرئیل نازل شد و گفت: ای اسماعیل از گوسفندانت سؤال کن سبب آن را میگویند .
به آنها فرمود: چرا از این آب نمیآشامید؟ به زبان فصیح گفتند: «به ما خبر رسیده که فرزندت حسین (علیه السلام) فرزندزاده حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در اینجا با لب تشنه کشته میشود و ما به جهت حزن بر او از این شریعه آب نمینوشیم.»
اسماعیل درباره قاتل آنجناب سؤال کرد گفتند: آن حضرت را ملعون اهل آسمانها و زمین و تمام خلائق میکشد پس اسماعیل قاتل آن بزرگوار را لعنت کرد.(۷)
۶- روایت شده که سلیمان به فرش خود مینشست و در هوا سیر میکرد. روزی هنگامی که در حرکت بود به زمین کربلا رسید. باد بساط او را سه دور به هم پیچانید به طوری که سلیمان ترسید سقوط کند پس باد آرام شد و فرش در زمین کربلا فرود آمد.
سلیمان به باد گفت: برای چه (این کار را کردی و) فرود آمدی؟ گفت: در این موضع حسین (علیهالسلام) کشته میشود .
پرسید: حسین کیست؟ باد گفت: حسین فرزندزاده محمد مختار (صلی الله علیه و آله) و فرزند علی حیدر کرار میباشد. سؤال کرد: قاتل او کیست؟ گفت: ملعون اهل آسمانها و زمین، یزید میباشد. سلیمان دست برداشت و یزید را لعن و نفرین نمود و جن و انس آمین گفتند.
پس باد وزید و به بساط سیر خود ادامه داد.(۸)
جبرئیل نازل شد و فرمود: ای نوح در این محل حضرت حسین(علیه السلام) فرزندزاده محمد (صلی الله علیه و آله) خاتم انبیاء و فرزند علی (علیه السلام) خاتم اوصیاء کشته میشود.
پرسید: ای جبرئیل قاتل او کیست؟ پاسخ داد: قاتل او ملعون هفت آسمان و زمین میباشد. پس نوح چهار مرتبه او را لعن کرد سپس کشتی سیر نمود تا به جودی رسید و در آنجا مستقر شد.
۷- روزی حضرت موسی (علیه السلام) با یوشعه بن نون سیر میکرد چون به زمین کربلا رسید کفش آن جناب پاره و بند آن باز شد و خار به پای او نشست و خون جاری گشت. عرض کرد: خدایا چه گناهی از من سر زد که مبتلا شدم؟
به او وحی شد که در این موضع حسین (علیه السلام) کشته و خون او ریخته میشود و لذا خون تو به موافقت خون وی جاری گردید. عرض کرد: پروردگارا حسین کیست؟ خطاب آمد: او فرزندزاده محمد مصطفی و پسر علی مرتضی است .
پرسید قاتل او کیست؟ گفته شد: او ملعون ماهیان دریا و وحشیان صحرا و پرندگان هواست. موسی علیه السلام دست برداشت و بر یزید لعن و نفرین کرد و یوشع آمین گفت آنگاه به دنبال کار خود روان گشت.(۹)
۸- روزی که حضرت عیسی (علیه السلام) با حواریون در بیابان سیاحت میکردند گذرشان به کربلا افتاد. شیری غرّان را دیدند که راه را بر ایشان بسته است. حضرت عیسی پیش آمد و فرمود: ای شیر چرا در این جاده نشستهای و نمیگذاری عبور کنیم؟ آن شیر به زبان فصیح گفت: «من راه را برای شما باز نمیکنم تا این که بر یزید کشنده حسین علیه السلام لعن کنید.»
حضرت عیسی فرمود: حسین کیست؟ شیر گفت: او فرزندزاده محمد پیامبر امی و پسر علی ولی خداست .
فرمود: قاتل او کیست؟ گفت: قاتل وی ملعون تمام حیوانات وحشی و گرگان و درندگان خصوصا در روزهای عاشورا است.
پس حضرت عیسی دست برداشت و بر یزید لعن و نفرین کرد و حواریین آمین گفتند. پس شیر از راه دور شد و ایشان گذشتند.(۱۰)
مرحوم مازندرانی حایری ذیل این قضیه مینویسد: حضرت عیسی و حواریون گریستند و بر قاتل آن حضرت لعن کردند. و حضرت عیسی فرمود: یا بنیاسرائیل بر قاتل حسین (علیه السلام) لعن کنید و اگر زمانش را درک کردید از پای ننشینید “همراه او جهاد کنید” چون شهید شدن با او مانند شهادت با انبیاء است. (۱۱)
زیارت کردن سایر انبیاء عظام کربلای مقدسه را بر همین منوال بوده است.
۹- ام سلمه (رضی الله عنها) گوید: شبی رسول خدا از نزد ما بیرون رفت و مدتی دراز از چشم ما ناپدید شد پس آشفتهحال و غبارآلود به خانه آمد در حالی که دست شریفش را بسته بود. عرض کردم یا رسول الله چه شده است که شما را پریشان و گردآلود میبینم؟
حضرت اسماعیل به گوسفندان فرمود: چرا از این آب نمیآشامید؟ به زبان فصیح گفتند: «به ما خبر رسیده که فرزندت حسین (علیه السلام) فرزندزاده حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در اینجا با لب تشنه کشته میشود و ما به جهت حزن بر او از این شریعه آب نمینوشیم.
فرمود: در این زمان به موضعی از عراق که کربلا گویند مرا سیر دادند محل کشته شدن فرزندم حسین و گروهی از فرزندان و اهل بیتم به من نشان داده شد من پیوسته خون ایشان را از آنجا بر میگرفتم و آن خونها در دست من است سپس حضرت دست خود را به طرف من گشود و فرمود: آن را بگیر و حفظ کن .
پس آن را که شبیه خاک سرخ بود گرفتم و در شیشهای نهادم و سر آن را بستم و از آن نگهداری میکردم .
چون حسین (علیه السلام) از مکه به سمت عراق رهسپار شد هر روز و شب آن شیشه را در آورده میبوئیدم و به آن نگاه میکردم و برای مصیبتهای حضرتش میگریستم.
چون روز دهم محرم رسید (همان روزی که در آن روز حضرت شهید شد) آن را در اول روز بیرون آوردم به همان حال بود وقتی در آخر روز آن خاک دیدم، خونی تازه در آن یافتم. پس در خانه خود فریاد کشیدم و گریستم ولکن از ترس این که دشمنان در مدینه صدایم را بشنوند و در شماتت ما شتاب کنند اندوه خود را فرونشاندم و پیوسته آن روز و ساعت را در نظر داشتم تا خبر شهادت آن جناب به مدینه رسید و حقیقت آنچه دیده بودم آشکار گردید.(۱۳)
۱۰- شیخ صدوق رحمة الله به سند معتبر از ابن عباس روایت کرده که گفت: در خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودم هنگامی که به جنگ صفین میرفت چون در نینوا – که در کنار فرات است – منزل کرد با صدای بلند فرمود: ابن عباس آیا این موضع را میشناسی؟ گفتم: نه یا امیرالمؤمنین. فرمود: اگر این موضع را همچون من شناختی از آن گذر نمیکردی تا همانند من گریه کنی.
آن بزرگوار بسیار گریست تا آن که ریش مبارکش تَر شد و اشک بر سینهاش جاری گشت و ما نیز گریان شدیم و حضرت فرمود: آه آه مرا با آل ابی سفیان چکار؟ مرا با آل حرب چه میشود؟ که حزب شیطان و اولیاء کفرند؟ صبر کن یا اباعبدالله که به پدرت رسید از آنها مثل آنچه به تو خواهد رسید. پس آب طلب نمود و وضو گرفت و مقداری نماز خواند. بعد از نماز نیز همان سخنان را میفرمود و میگریست تا این که ساعتی به خواب رفت چون از خواب بیدار شد فرمود: یابن عباس عرض کردم: در خدمتم .
فرمود: آیا خبر دهم به تو آنچه اکنون در خواب دیدم؟عرض کردم: پیوسته دیده شما در استراحت باد و آنچه دیدی خیر است یا امیرالمومنین .
فرمود دیدم گویا مردانی چند از آسمان به زیر آمدند که پرچمهای سفید در دست و شمشیرهای براق و درخشنده حمایل نموده گرد این زمین خطی کشیدند سپس دیدم گویا این درختان خرما شاخههایشان را به زمین میزنند و خون تازه از آنها میچکد و حسین فرزند و پارهی تن و نور دیدهام در میان آن خونها غرق شده و فریاد و استغاثه میکند و کسی به داد او نمیرسد و گویا آن مردان نورانی که از آسمان آمده بودند او را صدا میکردند و میگفتند: «ای آل رسول صبر کنید که شما به دست بدترین مردم کشته میشوید و اینک بهشت مشتاق توست ای ابا عبدالله.»
در خانه خوابیدم به ناگاه بیدار شدم دیدم از آن خون تازه روان است و جیبم پر از خون شده است. من نشستم و گریه کردم و گفتم: به خدا حسین علیه السلام شهید شده است بخدا سوگند که علی علیه السلام در هیچ سخنی به من دروغ نگفت. و هیچ خبری به من نداد مگر این که واقع شد چون رسول خدا به او چیزهایی خبر میداد که به غیر او نمیفرمود.
سپس مرا تعزیت دادند و گفتند: ای اباالحسن بشارت باد تو را که خداوند دیدهات را در روز قیامت به او روشن خواهد نمود پس بیدار شدم .
سوگند به خدایی که جان علی در دست اوست مرا خبر داد پیامبر راستگو حضرت ابوالقاسم( صلی الله علیه و آله) که من این زمین را خواهم دید هنگامی که برای جنگ با اهل بغی میروم و این زمین کرب و بلاست در اینجا دفن میشود حسین با هفده نفر از اولاد من و فاطمه. این زمین در آسمانها معروف است و از آن به عنوان زمین کرب و بلا یاد می کنند چنانکه زمین حرمین (مکه و مدینه) و بیت المقدس را یاد میکنند.
آنگاه به من فرمود: ابن عباس در این حوالی پشکل آهو جستجو کن به خدا دروغ نگویم و به من دروغ نگفتهاند آنها مثل زعفران زرد رنگند.
ابن عباس گوید: تفحص کردم و آنها را گرد هم یافتند پس ندا کردم یا امیرالمؤمنین همانطور که فرموده بودید آنها را یافتم. حضرت فرمود: خدا و رسولش راست گفتند. حضرت برخاست و به سرعت به سوی آنها آمد . آنها را برداشت و بوئید و فرمود: این عینا همان است (که مرا خبر دادهاند) ابن عباس آیا داستان آنها را میدانی ؟
اینها را حضرت عیسی بن مریم بوئیده است! هنگامی که از این صحرا عبور میکرد و حواریین در خدمت او بودند آهوانی را دید که در این موضع جمع شده و میگریند پس حضرت عیسی با حواریین نشستند و مشغول گریه شدند و حواریین سبب نشستن و گریه آن حضرت را نمیدانستند. گفتند: یا روح الله سبب گریه شما چیست؟ حضرت فرمود: آیا میدانید این چه زمینی است ؟گفتند: نه فرمود: این زمینی است که فرزند پیامبر خدا “احمد” (صلی الله علیه و آله) و جگرگوشه طاهره بتول که شبیه مادر من (مریم) است در آن کشته و در اینجا دفن خواهد شد طینتی که از مشک خوشبوتر است زیرا که طینت آن فرزند شهید است طینت انبیاء و اولاد انبیاء این چنین است .
این آهوان با من سخن گفتند که در این زمین به اشتیاق تربت آن فرزند مبارک چرا میکنیم در اینجا از شرّ جانوران و درندگان در امان هستیم.
پس حضرت عیسی دست برد و این پشکلها را برداشت و بوئید و فرمود به خاطر گیاهش چنین خوشبو است. خداوندا اینها را باقی بدار تا پدرش ببوید که موجب تسلی او گردد.
سپس فرمود: این است که تا حال مانده و به سبب طول زمان زرد شده است . و این کشندگان حسین و یاری دهندگان دشمنان او و آنان که او را کمک نکنند برکت مده. پس بسیار گریست و ما نیز با او گریستیم تا آن که از بسیاری گریه به رو در افتاد و مدت زیادی غش کرد. چون بهوش آمد چند پشکل برداشت و در گوشه ردای خود بست و به من دستور داد که قدری از آنها را بردارم و فرمود: ای پسر عباس هرگاه دیدی از این پشکلها خون تازه روان میشود بدان که اباعبدالله در این زمین شهید گشته و دفن شده است. ابن عباس گوید: به خدا من آنها را بیشتر از بعضی واجبات خدای عزوجل محافظت میکردم و آنها را از جیب خود باز نمیکردم .
تا این که در خانه خوابیدم به ناگاه بیدار شدم دیدم از آن خون تازه روان است و جیبم پر از خون شده است. من نشستم و گریه کردم و گفتم: به خدا حسین علیه السلام شهید شده است بخدا سوگند که علی علیه السلام در هیچ سخنی به من دروغ نگفت. و هیچ خبری به من نداد مگر این که واقع شد چون رسول خدا به او چیزهایی خبر میداد که به غیر او نمیفرمود. ترسیدم و سپیدهدم از خانه خارج شدم و دیدم شهر مدینه را غباری چون ابر نازک فرا گرفته که یکدیگر را نمیتوان دید. سپس آفتاب برآمد گویا منکسف است و گویا بر دیوارهای مدینه خون تازه ریختهاند. پس (به خانه برگشتم) نشستم و گریستم .
بخدا حضرت حسین علیه السلام شهید شده است. و صدایی از گوشه خانه شنیدم که میگفت:
ای آل پیغمبر صبر کنید که فرزند زهرای بتول کشته شد و روح الامین با گریه و ناله و فغان نازل گردید.
با صدای بلند گریست و من هم گریه کردم و آن تاریخ را یادداشت نمودم روز عاشورا بود چون خبر به مدینه رسید معلوم شد در همان روز آن حضرت شهید شده است .
این خبر را به کسانی که همراه آن حضرت بودند گفتم آنها گفتند: بخدا سوگند که ما نیز صدای آن نوحهگر را در جبهه شنیدیم و ندانستیم که چه کسی بود و به نظر ما حضرت خضر علیه السلام بود.(۱۴)
۱۱- به سند معتبر از هرثمه بن ابی مسلم روایت شده که گفت: در خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام به جنگ صفین رفتیم هنگام مراجعت در زمین کربلا فرود آمدند و نماز صبح را در آنجا خواندند. پس مشتی از آن خاک را برداشته بوئیدند و فرمودند: خوشا بحال تو ای خاک گروهی از تو محشور میشوند که بدون حساب وارد بهشت خواهند شد. هرثمه پس از مراجعت به خانه به همسرش – که از شیعیان علی علیه السلام بود- جریان را گفت.
زوجهاش گفت ای مرد امیرالمؤمنین جز حق نمیگوید. چون امام حسین به جانب عراق آمد هرثمه گوید من در لشگر عبیدالله بن زیاد بودم هنگامی که زمین کربلا را دیدم به یاد سخنان علی علیه السلام افتادم بر شتر خود سوار شدم و به نزد حسین علیه السلام آمده سلام کردم و آنچه از پدرش در این منزل شنیده بودم به عرض رسانیدم.
حضرت فرمودند: آیا تو با مائی یا بر علیه ما میباشی؟ گفتم: نه با توام و نه بر علیه تو. دخترانی چند در کوفه گذاشتهام که از عبیدالله بن زیاد بر آنها میترسم. آن حضرت فرمودند: برو به مکانی که کشته شدن ما را نبینی و صدای – دادخواهی- ما را نشنوی سوگند به خدائی که جان حسین در دست اوست هر کس استغاثه ما را بشنود و ما را یاری نکند خداوند او را با صورت در آتش جهنم میافکند.
پینوشتها:
۱- بحارالانوار، ۴۴/۳۰۱، ح۱۰٫
۲- بحارالانوار، ۴۴/۲۴۲ تا ۲۴۴ .
۳- مهیج الاحزان/ ۶۵، معالی السبطین ۱/۱۷۵، اشک روان /۲۱۰ .
۴- بحارالانوار، ۴۴/۲۴۲، ح۳۷، اشک روان، ۲۱۷ .
۵- بحارالانوار، ۴۴ / ۲۴۳، ح ۳۸، اشک روان، ۲۱۷ .
۶- بحارالانوار، ۴۴ / ۲۴۳، ح ۳۹ .
۷- بحارالانوار، ۴۴، ۲۴۳، ح ۴۰، اشک روان، ۲۲۰ .
۸- بحارالانوار، ۴۴/ ۲۴۴، ح۴۲٫
۹- بحارالانوار، ۴۴/۲۴۴، ح۴۱ .
۱۰- بحارالانوار، ۴۴ /۲۴۴، ح۴۳٫
۱۱- معالی السبطین، ۱/ ۱۷۶ .

هنگامی که زینب کبری (ع) را همراه بازماندگان شهدای کربلا وارد مجلس عبیداللّه بن زیاد (استاندار یزید در کوفه) نمودند. زینب (ع) به طور ناشناس در گوشه ای نشست . ابن زیاد – این زن کیست ؟
گفته شد، زینب (ع) دختر علی (ع) است . ابن زیاد خطاب به زینب سپاس خداوندی را که شما را رسوا کرد و دروغ شما را در گفتارتان نمایاند. زینب خطاب به ابن زیاد – تنها آدم فاسق ، رسوا می شود، و بدکار دروغ می گوید، و او دیگری است ، نه ما. ابن زیاد – دیدی خدا با برادر و خاندانت چه کرد؟ زینب – ما رایت الا جمیلا…: بجز خوبی ، ندیدم ، اینها افرادی بودند که خداوند شهادت را برای آنها مقدر کرد، و آنها به نبردگاه خود شتافتند و به همین زودی خداوند میان تو و آنها، جمع کند، تا تو را به محاکمه کشند، بنگر که در آن دادگاه ، پیروزی از آن کیست ؟، مادرت به عزایت بنشیند ای پسر زن بدکاره . روایت کننده گوید: ابن زیاد با شنیدن این گفتار)کوبنده) به خشم آمد و با کمال گستاخی گفت : با کشته شدن حسین گردنکش و افرادی از بستگانت که از فرمان من سرپیچی کردند، خداوند دلم را شفا داد. زینب لعمری لقد کهلی و قطعت فرعی واجتثثت اصلی فان کان هذا
شفاک فقد شفیت . : سوگند به جانم ، که تو بزرگ فامیل مرا کشتی ، و شاخه های مرا بریدی ، و ریشه مرا کندی ، اگر شفای دل تو در این است باشد. ابن زیاد – این زن ، چه با قافیه ، سخن می گوید و بجان خودم ، پدرش علی (ع) نیز شاعری بود قافیه پرداز.
زینب – زن را با قافیه چکار؟.
داستان دوستان/محمدمحمدی اشتهاردی
* منبع : شیعه ها
در آخرین سالی که مرحوم دری در قید حیات بود، یک شب از دهه محرم (شب هشتم یا نهم) جوانی قبل از منبر از ایشان سؤال می کند که: مراد از این شعر چیست؟
مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی، او بجا آورد
مرحوم دری می گوید: جواب این سؤال را در بالای منبر می دهم تا برای همه قابل استفاده باشد .
ایشان در فراز منبر قضیه نهی آدم ابوالبشر از خوردن گندم و داستان نان جوین خوردن امیرالمؤمنین (ع) را در تمام مدت عمر بیان می نماید، و حتی این که آن حضرت در تمام مدت عمر ابدا نان گندم نخورد و از نان جوین سیر نشد . و سپس می گوید:
مراد از شیخ در این بیت، حضرت آدم (ع) است که وعده نخوردن از شجره گندم را در بهشت داد ولی به آن وفا نکرد و از امر خداوند سرپیچی نمود و گندم را تناول کرد . و مراد از پیر مغان حضرت امیرالمؤمنین (ع) است که در تمام مدت عمر نان گندم نخورد، و وعده عدم تناول از شجره گندم را او ادا کرده و به اتمام رسانید .
این مجموع تفسیر این بیت بود که وی برسر منبر شرح داد و منبرش را خاتمه داد .
قبل از پایان سال، مرحوم دری فوت می کند; در سال بعد در دهه محرم در همان شبی که این جوان سؤال را از مرحوم دری می کند، وی را در خواب می بیند که: مرحوم دری به نزد او آمد و گفت: ای جوان! تو در سال قبل در چنین شبی از من معنی این بیت را پرسیدی و من آن طور پاسخ گفتم . اما چون بدین عالم آمده ام، معنی آن، به طور دیگری برای من منکشف شده است:
مراد از شیخ، حضرت ابراهیم (ع) و مراد از پیر مغان حضرت سید الشهداء (ع) است . مراد از وعده، ذبح فرزند است که حضرت ابراهیم بدان امر خداوند وعده وفا داد، اما حقیقت وفا را حضرت اباعبدالله الحسین (ع) در کربلا به ذبح فرزندش حضرت علی اکبر (ع) انجام داد .
فردای آن شب، این جوان در آن مجلس معمولی همه ساله مرحوم دری می آید و آن خواب خود را بیان می کند.
منبع : شیعه ها
هنگامی كه گذر حضرت ابراهیم(ع) به كربلا افتاد و به قتلگاه امام حسین(ع) رسید اسبش به رو درآمد. آن حضرت از بالای اسب بر زمین افتاد، سرش شكست و خون جاری شد. زبان به استغفار گشود و گفت: پروردگارا، آیا از من گناهی صادر شده است؟

جبرئیل نازل شد و گفت: گناهی از تو سر نزده بلكه در این مكان سبط خاتم انبیاء شهید خواهد شد و خون تو به موافقت خون او جاری گردید.
حضرت ابراهیم گفت: قاتل او كه خواهد بود؟
گفت: آن كسی است كه اهل آسمانها و زمین او را لعنت خواهند كرد.
منبع : بحارالانوار ، ج44 ،ص243
ابوبصیر گوید امام صادق(ع) فرمود: جبرئیل بر رسول خدا(ص) فرود آمد. در آن هنگام حسین(ع) نزد حضرتش به بازی مشغول بود. پس جبرئیل او را آگاه ساخت كه امتش این فرزند را می كشند. رسول خدا(ص) گریست و سپس جبرئیل عرض كرد: آیا تربتی را كه بر روی آن كشته می شود به شما نشان دهم؟

امام ادامه دادند: ناگاه فاصله میان محل نشستن رسول خدا(ص) و قتلگاه حسین(ع) در زمین فرو رفت، به طوری كه دو مكان به هم متصل شدند و جبرئیل مشتی از آن خاك برگرفت. سپس در كمتر از یك چشم بر هم زدن دو مكان از هم دور شدند و به حالت اول خود بازگشتند. سپس جبرئیل خارج شد در حالی كه می فرمود: خوشا به حال تو ای خاك و خوشا به حال آن كه در اطراف تو كشته می شود.
منبع : کامل الزیارات ، ابن قولویه ، ص 43
حضرت عیسی (ع) و كربلای حسین(ع)
در خبر است كه عیسی(ع) را با حواریون گذر به اراضی كربلا افتاد، ناگاه شیری را نگریستند كه طریق را بر روندگان مسدود ساخته بود. شیر به سوی عیسی(ع) پیش آمد و فرمود:

انی لم ادع لكم الطریق حتی تلعنوا یزید قاتل الحسین (ع) .
نمی گذارم شما درگذرید الا آن كه یزید را كه كشنده حسین(ع) است لعن كنید.
عیسی فرمود: حسین كیست؟
قال: سبط محمد النبی الامی و ابن علی الولی ؛
سبط پیامبر و فرزند علی ولی الله است .
عیسی (ع) پرسید: قاتل او كیست؟
گفت قاتل او یزید ملعون است كه وحوش بیابانها و درندگان صحراها خاصه روزهای عاشورا او را لعن كنند .
پس عیسی دست برداشت و لعن كرد بر یزید و نفرین فرستاد بر او. در این وقت شیر از طریق كناری رفت و حواریون ایمن شدند و به جانب مقصود عبور كردند .
منبع : ناسخ التواریخ ، ج 1 ، ص275
گریه حضرت زكریا بر امام حسین(ع)
مولایمان حضرت بقیة الله ارواحنا فداه در پاسخ سعدبن عبدالله در ضمن حدیثی طولانی می فرماید:
حضرت زكریا از پروردگارش درخواست نمود كه اسامی پنج تن را به او بیاموزد.

جبرئیل(ع) بر او نازل شد و آنها را به او آموخت. هر گاه كه زكریا اسم محمد(ص) و علی(ع) و فاطمه(س) و حسن(ع) را میبرد اندوهش برطرف میشد، ولی همین كه اسم حسین(ع) را می برد بغض گلویش را می فشرد و نفسش به شماره می افتاد و گریه اش می گرفت.
روزی گفت: خداوندا، چه سری دارد كه هر گاه اسم چهار نفر از اینان را میبرم غم و اندوهم برطرف می شود و خاطرم تسكین می یابد، ولی هنگام نام بردن از حسین(ع) اشكم جاری و آه و ناله ام بلند می شود؟
خداوند متعال داستان حسین(ع) را به او خبر داد و فرمود: (كهیعص)(آیه 1سوره مریم) .
كاف اسم كربلا، هاء هلاك خاندان پیامبر(ص)، یاء یزید كه به حسین(ع) ظلم و ستم نمود، عین اشاره به عطش و تشنگی حسین(ع) و صاد صبر اوست .
زكریا كه این مطالب را شنید سه روز از مسجدش بیرون نرفت و دستور داد كسی بر او وارد نشود و شروع به گریه و زاری نمود و ذكر مصیبت او این عبارت بود: خداوندا، آیا بهترین آفریدگانت به فرزندش مصیبت زده میشود؟ آیا چنین مصیبتی بر آستانه آنان فرود می آید؟
منبع : فاطمه الزهرا ، رحمانی همدانی ، بحارالانوار ،ج52،ص84 ؛ شجره طوبی ، ج2 ، ص403
حضرت سلیمان (ع) و مقتل حسین علیه السلام
مروی است كه سلیمان(ع) بر بساط خویش جای داشت و در هوا عبور می كرد. ناگاه روزی از زمین كربلا خواست درگذرد، باد بساط او را به دوران انداخت، چنان كه سلیمان بیمناك شد تا مبادا او را به خاك افكند. در این وقت باد از وزیدن بایستاد و بساط او به خاك در افتاد .
فقال سلیمان للریح لم سكنت؟ فقالت ان هنا یقتل الحسین(ع) .
فرمود: ای باد تو را چه افتاد كه ساكن گشتی؟ گفت: مقتل حسین بن علی اینجاست.

سلیمان گفت: كشنده او چه كسی است؟
گفت: لعین اهل سماوات و الارض، یزید.
پس سلیمان دست برداشت و او را لعن فرستاد و به دعای بد یاد كرد. در این وقت جن و انس ایمن گشتند و باد وزیدن گرفت و بساط طریق سلامت سپرد.
منبع : ناسخ التواریخ ، ج 1 ، ص274
در كتاب شريف المشاهد شيخ شبسترى (ره ) روايت كرده كه چون حضرت نوح عليه السلام كشتى را بنا نمود و صد هزار مسمار به كشتى زد تا اينكه پنج مسمار ماند حضرت نوح عليه السلام يكى از آن پنج مسمار را برداشت .
فاَ شرَقَ بِيَدِهِ وَ اَضاءَ كَما يَضئ الكَواكِبَ الدُّريه فى اُفُق السَّماء.
پس آن مسمار در دست نوح روشن شد چنانكه ستاره رخشان در افق آسمان درخشنده مى شود. فتحيّر نوح فانطق الله المسمار بلسان طلق ذلق فقال انا باسم خير الانبياء محمّد بن عبّداللّه ((ص ))

پس نوح از درخشندگى مسمار حيران شد و خداوند عالم مسمار را بنطق و تكلم آورد با زبان كشاده و فصيح عرض كرد: كه يا نوح من بر اسم نامى خاتم انبياء محَّمد بن عبدالله مقرَّر شده ام و درخشندكى من از بركت اسم آن بزرگوار است . پس جبرئيل نازل شد و حضرت نوح عليه السلام از جبرئيل سؤ ال كرد يا جبرئيل اين چه مسمارى است كه من هرگز مثل او را در درخشندگى نديده ام .
جبرئيل گفت : اين مسمار بر اسم حضرت رسو ل اللّه (ص ) است پس حضرت نوح (على نبيّينا و آله و عليه السلام) سه مسمار ديگر از آنها را برداشت و هر يك را به طرفى از كشتى زد، و هر يك در درخشندگى مثل سابق بودند، چون نوبت مسمار پنجم رسيد حضرت نوح عليه السلام آن را برداشت و ديد فَزَهر و انارَ و اَ ظهَر النِداوة
پس درخشان و منوّر گرديد، در دستش ، و رطوبت سرخى از آن مسمار ظاهر شد، حضرت نوح عليه السلام متعجّب ماند از جبرئيل سؤ ال كرد!
جبرئيل عرض كرد: كه اين مسمار پنجم مسمار حسين عليه السلام است و بنام اوست ، آنرا بجانب مسمار پدرش بزن ، حضرت نوح پرسيد كه اين چه رطوبت است كه از اين مسمار ظاهر مى شود؟ جبرئيل عرض كرد: كه اين خون است و احوالات و وقايع كربلا را به حضرت نوح عليه السلام بيان كرد و حضرت نوح عليه السلام گريست و بر قاتلين آن حضرت لعن نمود.
منبع : كشكول النور ج 1 ص 64.